تبلیغات شما در اینجا
X
فروهر ان

سرويس فتوبلاگ فارسی

صفحه اصلی   -   گالری عکس   -   تماس با نویسنده

 


    فروهر ان

  کارجنون ما به تماشا کشیده است یعنی تو هم بیا که تماشای ماکنی



پروفايل مدير




در من ترانه های قشنگی نشسته اند.انگار از نشستن ِ بیهوده خسته اند. انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت .امید خود به این دل ِ دیوانه بسته اند .ازشور و مستی ِ پدران گذشته مان حالا به من رسیده و در من نشسته اند .. .من باز گیج می شوم از موج واژه ها این بغضهای تازه که در من شکسته اند من گیج گیج گیج ، تورا شعر می پرم اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند

سن : 39 سال
محل زندگي : شهرعشق


آرشیو موضوعی

شوخی باسیاسیون
موضوع خنده دار
جوک واس ام اس جدید
عرفانی
عشقی
شعروادبیات
فامیلی
اجتماعی
عکس شخصیتها
سینما
موسیقی
تاریخ ایران باستان
ترجمه ترانه های غربی
موسیقی دشمن
تهاجم فرهنگی


آرشیو ماهانه

مهر 1388
مرداد 1388
تير 1388
خرداد 1388
ارديبهشت 1388
فروردين 1388
اسفند 1387
بهمن 1387



پيوند ها
حاج حسن درویش
سالار خان ایران
داش مهدی
دنیاومافیها
معماری منظر ایران
عکسهای جالب(هادی)
پیام آور آریائی
غریب(شیوا)
گربه هاي انديشمند
سایت ها و وبلاگ های فارسی
کتابخانه اینترنتی یک کرمانشاهی
لابی ایران سوئد
ویزور(حسین قاسمی)
روجـــا(ســتـاره ی صـبـح)
ابرسرگردان(عرفان عملی)سالار
خاطرات دو مخ (مهران ومهدی)کیش
طرح و عکس سعید قاسمی
من ودوربینم.(غلامحسین محبی )
آواي عشق(حامد)
هندی ترین عکسها
جامعه مجازی ایرانیان
ღ رویای سبز ღ
مطالب حقوقی جالب
آلبوم عکس مهرداد ودلنوشته ها
watoo-watoo .
امین امجدی
تلخستان (حقیقت تلخ)مهرداد
کلوپ ایرانیان(اینجادنبال من بگردید)
فتو باران
زيباترين حس آدمي......عشق
آلبوم عکس محمد تو در تو
نوروز را جهانی کنید (امضاءکنید)مهم
کامران فتاحی
انجمن مدیران مالی خبره
مجسمه های چوبی
Paintinglifekrhad نقاشی های زیبا
شعله رمیده




خروجی RSS


عاشق اگر نباشی ، خدایی نخواهی


 

• سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.

اما زخمی در پهلو دارم.

زخمی که به دشنه ای تیز، پدر ،

 برایم به یادگار گذاشته است.


هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد

و من نوشدارو ندارم.

پدرم وصیت کرده است

 که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی ،

 گردن کج نکنم.

 و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده ،

خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان.

 زیرا درد است که مرد،

 می زاید و زخم است که انسان می آفریند.

 
پدرم گفته است :

 قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست.

پس زخم هایت را گرامی دار.

 زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است ،

 تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد،

و هیچ نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست.

 و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.


او که نامش خداوند است.


پدرم گفته بود که عشق شریف است

 و شگفت است و معجزه گر.


اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است

و نگفته بود او که نوشدارو دارد،

 دست هایش این همه از نمک عشق پر است

و نگفته بود که او هر که را که دوست تر دارد ،

 بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد!


زخمی بر پهلویم است و خون می چکد

و خدا نمک می پاشد.

من پیچ می خورم و تاب می خورم

و دیگران گمانشان که می رقصم !

 من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم،

 زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم ،

 چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم، که انسانم.


پدرم وصیت کرده است و گفته است:

از جانت دست بردار. از زخمت اما نه ،

 زیرا اگر زخمی نباشد،

دردی نسیت و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود

 و اگر در پی نوشدارو نباشی، عاشق نخواهی شد

 و عاشق اگر نباشی ، خدایی نخواهی داشت...


دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم،

 که این زخم عشق است و عشق،

میراث پدر علیه السلام است.




تهيه شده توسط مهرداد در تاريخ جمعه ۲۴ مهر ۸۸ ساعت ۰۳:۱۳ | نظرات (1)

همه اش به این آیه فکر می کنم.


 

ای انکه طلبکار خدائی به خودآ
اول به خودآ کز تو جدا نیست خدا
اول به خودآ چون به خودآئی به خدا
اقرار نمائی به خدائی خدا

خدایا دلم می خواست یک جایی باشی،

 حتی اگر شده یک جای دور.

 آن وقت حتما می آمدم پیشت.

 حتی اگر پیش تو آمدن خیلی سخت بود.

 همه اش دنبالت می گردم.

می گویند تو همه جا هستی؛

 اما من پیدایت نمی کنم.

 مگر تو نگفتی من از رگ گردن به شما نزدیک ترم.

همه اش به این آیه فکر می کنم.

این آیه مثل یک راز است.

 یک راز مهم که من نمی توانم آن را بفهمم.

 آخر رگ گردن نزدیک ما نیست،

درون ماست. قسمتی از ماست.

 به این آیه که فکر می کنم، دلم هری می ریزد.

انگار یک چیزی توی رگهایم راه می افتد.

 یک چیز دوست داشتنی و قشنگ.

خدایا این چیزی که توی رگهای من می گردد، تویی؟




تهيه شده توسط مهرداد در تاريخ پنجشنبه ۱۶ مهر ۸۸ ساعت ۰۶:۰۴ | نظرات (2)

بخودآ تو همانی بخدا....


 

نه مرادم، نه مریدم،

 نه پیامم، نه کلامم،

 نه سلامم، نه علیکم،

نه سپیدم، نه سیاهم،

 نه چنانم که تو گویی،

نه چنینم که تو خوانی…

نه آنگونه که گفتند و شنیدی،

 نه سمائم، نه زمینم،

نه به زنجیر کسی بسته و نه برده دینم.

نه سرابم،

 نه برای دل تنهایی تو جام شرابم.

نه گرفتار و اسیرم،

نه حقیرم، نه فرستاده پیرم،

 نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم.

نه جهنم نه بهشتم،

نه چنین است سرشتم.

این سخن را من از امروز نه گفتم نه نوشتم،

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم:

حقیقت نه به رنگ است و نه بو،

نه به های است و نه هو،

 نه به این است و نه او،

 نه به جام است و سبو.

گر به این نقطه رسیدی

 به تو سربسته و در پرده بگویم،

که کسی نشنود این راز گهربار جهان را.
آنچه گفتند و سرودند

 … تو آنی

تو خود جان جهانی،

گر نهانی و عیانی.

 تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی،

تو ندانی که خود آن نقطه عشقی!

 تو اسرار نهانی.

همه جا تو… نه یک جای، نه یک پای…

همه ای، با همه ای، همهمه ای، تو سکوتی…

تو خود باغ بهشتی،

 تو به خود آمده از فلسفه چون و چرایی،

به تو سوگند که این راز شنیدی

و نترسیدی و بیدار شدی.

در همه افلاک بزرگی…

 نه که جزئی…

 نه چون آب در اندام سبوئی…

خود اویی
به خود آی

تا به در خانه متروکه هرکسی ننشینی

و بجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی

 و گل و وصل بچینی




تهيه شده توسط مهرداد در تاريخ پنجشنبه ۱۶ مهر ۸۸ ساعت ۰۵:۴۳ | نظرات (0)


آخرین عکس ها

























[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ]   صفحه آخر>

این فتوبلاگ / وبلاگ با استفاده از سایت وب فتو راه اندازی شده است